تاريخ تبلور؟؟؟
به قول يك عزيزي تولد يا تبلور مساله اين است...
در اين قريب به ربع قرن سني كه از خداوند به امانت گرفتم با كسر حد اقل 3سال ابتدايي عمر و تشكيل نشدن حافظه هوشيارانه،،،الباقي اين سالها روز تولدم را دوست مي داشتم و شادم مي كرد وهزاران تصميم ريز ودرشت براي ارتقاي كيفيت زندگانيم به همراه داشت...
امسال تولدم برايم به عبارتي يك سالگي مادريم بود...
اما حال وهواي دلم مثل سالروزهاي پيش نبود وجنس احساسش فرق مي كرد...
درست يا غلط نمي دانم اما دلم گرفت از اين همه غربت وقربت...
از اين همه راه آمده و اندك زمان و راه مانده...
از كمي توشه وسنگيني گرده..
از بار سنگين واستخوان سست وضعيف واين همه رسالت و دلي غافل و بنده اي فراموشكار كه من باشم...
راستش خدا از اين همه زندگي چيزي در نيامده كه رو وتوان پيمودنم دهد براي اين اندك مسير پيش رو تا لقائت...
ميبيني خدايا...هنوز استخوان نفسم سالم است...تا به حال نه براي تو كه براي دل خوشي دلم يك بار صداي خورد شدن استخوانهاي نفسم را زير فشار ايمان وتقوا وورع شنيده اي ...نه!
هر چه اين كودك لجوجِـ بهانه گير خواست از ترس جيغ ودادش بر سر دل وعقلم الساعه تقديمش كردم كه مباد قهر كند و انـگـ خشكه مقدسي بچسپاند به ايمانم..
اما خدا اين كودك سركش و لجوج طغيان كرده وبيمار است...تا مغز اسخوان...
بيماري كهنه است و نوش دارو بر بلنداي همت واين بنده حقيرت كم همت...
اين همه سال تو برايم خدايي كردي ومن بنده نبودم...
حال تبريك چه؟...شاد از چه؟...آري دوست من حرف تو خوشتر به مذاقم آمد كه« تسليت »براي اين همه سالهاي دوري ،كه هر سال به تعدادش افزودي..
وقتي به تمام قد خودم در آيينه دلم نگاه مي كنم واين مسير آمده ومني كه منم...وقتي به قراري كه نا نوشته است و بين تمام مادر و فرزندها برقرار است كه از روي دست هم بنويسيند فكر مي كنم...
وقتي كه دلم نمي خواهد شبيه من باشي ،يعني راه آمده را كند آمده ام...كند وغافل...كند وغافل ولنگ لنگان...
باز وقت گدايي من از تو رسيداي بي نياز...
كه اين بنده پير دل را ببخشي ودستي بكشي بر سر دلش از سر لطف و برسانيش به لب چشمه آب حيات ...تا كه لا جرعه بنوشد دل پيرش ...تا نور شود ظلمت دالان درونش ...تا كه لايق شود اين رسالت را ...تا كه شانه هايش تاب آورد اين بار امانت را...تا كه آرام گيرد اي آرام دل درآغوشت تا منتهاي اين مسير پيش رو مانده...تا كه مادر باشد..


تاريخ تبلور؟؟؟
ننه علي