علي كوچولوعلي كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

جوجه طلبه

تاريخ تبلور؟؟؟

1392/12/7 16:25
نویسنده : ننه علي
477 بازدید
اشتراک گذاری

به قول يك عزيزي تولد يا تبلور مساله اين است...

در اين قريب به ربع قرن سني كه از خداوند به امانت گرفتم با كسر حد اقل 3سال ابتدايي عمر و تشكيل نشدن حافظه هوشيارانه،،،الباقي اين سالها روز تولدم را دوست مي داشتم و شادم مي كرد وهزاران تصميم ريز ودرشت براي ارتقاي كيفيت زندگانيم به همراه داشت...

امسال تولدم برايم به عبارتي يك سالگي مادريم بود...

اما حال وهواي دلم مثل سالروزهاي پيش نبود وجنس احساسش فرق مي كرد...

درست يا غلط نمي دانم اما دلم گرفت از اين همه غربت وقربت...

از اين همه راه آمده و اندك زمان و راه مانده...

از كمي توشه وسنگيني گرده..

از بار سنگين واستخوان سست وضعيف واين همه رسالت و دلي غافل و بنده اي فراموشكار كه من باشم...

راستش خدا از اين همه زندگي چيزي در نيامده كه رو وتوان پيمودنم دهد براي اين اندك مسير پيش رو تا لقائت...

ميبيني خدايا...هنوز استخوان نفسم سالم است...تا به حال نه براي تو كه براي دل خوشي دلم يك بار صداي خورد شدن استخوانهاي نفسم را زير فشار ايمان وتقوا وورع شنيده اي ...نه!

هر چه اين كودك لجوجِـ بهانه گير خواست از ترس جيغ ودادش بر سر دل وعقلم الساعه تقديمش كردم كه مباد قهر كند و انـگـ خشكه مقدسي بچسپاند به ايمانم..

اما خدا اين كودك سركش و لجوج طغيان كرده وبيمار است...تا مغز اسخوان...

بيماري كهنه است و نوش دارو بر بلنداي همت واين بنده حقيرت كم همت...

اين همه سال تو برايم خدايي كردي ومن بنده نبودم...

حال تبريك چه؟...شاد از چه؟...آري دوست من حرف تو خوشتر به مذاقم آمد كه« تسليت »براي اين همه سالهاي دوري ،كه هر سال به تعدادش افزودي..

وقتي به تمام قد خودم در آيينه دلم نگاه مي كنم واين مسير آمده ومني كه منم...وقتي به قراري كه نا نوشته است و بين تمام مادر و فرزندها برقرار است كه از روي دست هم بنويسيند فكر مي كنم...

وقتي كه دلم نمي خواهد شبيه من باشي ،يعني راه آمده را كند آمده ام...كند وغافل...كند وغافل ولنگ لنگان...

باز وقت گدايي من از تو رسيداي بي نياز...

 كه اين بنده پير دل را ببخشي ودستي بكشي بر سر دلش از سر لطف و برسانيش به لب چشمه آب حيات ...تا كه لا جرعه بنوشد دل پيرش ...تا نور شود ظلمت دالان درونش ...تا كه لايق شود اين رسالت را ...تا كه شانه هايش تاب آورد اين بار امانت را...تا كه آرام گيرد اي آرام دل درآغوشت تا منتهاي اين مسير پيش رو مانده...تا كه مادر باشد..

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان خانمی
7 اسفند 92 19:40
[
گهواره
8 اسفند 92 2:44
دیدی شما نور بالا میزنی؟؟؟ واقعا منو به فکر انداختی خانم...روز تبلورت مبارک.....
ننه علي
پاسخ
هنوز نرسيده...
گهواره
8 اسفند 92 2:48
راستی ماشاالله این عکس علی مثل عکسای دیگه ش نازه! با اجازتون همه عکسایی که گذاشتید رو توی گوشیم ثبت کردم!یه پارچه آقاس هزار الله اکبر
ننه علي
پاسخ
ممنون از توجهت عزيزم
سمیرا
8 اسفند 92 11:36
أستغفرالله ربی واتوب الیه... إن شاءالله خداوند در تمام لحظات زندگی محافظتون باشه التماس دعا...
طهورا -همنفس طلبه
10 اسفند 92 8:50
هو العزیز باسلام .ان شاالله که خداوند به شما توفیق مادری یکی از سرداران حضرت حجت رو عطا کنه. ان شاالله که با دست خودت پیشانی بند یا مهدی ادرکنی رو روی پیشونی گل پسرت ببندی بانو.
مامان محمدمهدی
11 اسفند 92 9:09
خدانکنه بچه هامون مثل ما بشن و درجا بزن(اشاره به خودم دارم) انشائالله خیلی خیلی بهتر تر باشن از ما در راه تکامل بسوی خدای بزرگشون. ولی خانوم نکنه این دوره زمونه یه کاری با بچه هامون کنه که آرزو کنیم حداقل مثل ما میبودن کاش؟!!
ننه علي
پاسخ
كآآآآآآآآآآآآآآآآآآآش
〰〰مامانِ چشمه بهشتى〰〰..
12 اسفند 92 11:36
خدا عاقبت همه مون رو ختم بخير بگرداند
مامانی
12 اسفند 92 14:39
هم تبلورتون هم تولدتون مبارک دوست عزیز
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به جوجه طلبه می باشد